حضور در برنامه ها داوطلبانه و دوستانه بوده و مسئولیت هرگونه اتفاقی اعم از مالی و جانی بعهده خود افراد می باشد


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 6 آذر 1398-02:56 ب.ظ

نویسنده :یکی از همه ی ما

کلکچال به توچال

تاریخ برنامه: پنجشنبه 30 آبان 98 


در مسیر پناهگاه کلکچال 

بقیه عکسا در ادامه مطلب 


ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 14 آبان 1398-04:17 ب.ظ

نویسنده :یکی از همه ی ما

کوه پیمایی با عفت



با مرام

دنیا به کامم شیرینه تا وقتی تو باهامی 

ارتفاعات کلکچال ، آبان 98 




نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 24 مهر 1398-01:15 ب.ظ

نویسنده :یکی از همه ی ما

روایت منو و عفت 3

تاریخ برنامه: 18 مهر 98 


فشم ، روستای آبنیک ، صعود قله خرسنگ شمالی

این قسمت دل نازک عفت 

پنجشنبه صبح زود زدم بیرون ، رفتم به سمت ولنجک که ماشینو پارک کنم و برم از دربند به سمت قله توچال که ، 
یهو عفت پرسید، کجا؟ 
گفتم قله عشق. 

گفت بیخود، همش سرت تو عشق و عاشقیه، منوببر جایی که خبری از این حرفا نباشه، اصلن منو ببر اون قله که خره!!
گفتم خر کیه؟ قله که خره نمیشه!

گفت من نمی دونم همون قله ای که میگن سنگاش خره! 
گفتم، منظورت خرسنگه . . . هر چی ما گفتیم اونجا مسیر عمومی نیست،  تنهایی ممکنه اتفاقی ، حادثه ای پیش بیاد، گوش نکرد که نکرد و گفت من خودم هواتو دارم. . . 

بناچار راه افتادم به سمت فشم و طبق معمول کله پاچه رو قبل از فشم زدم و رفتم روستای آبنیک.  هوا عالی بود و مسیر عاشقانه، همین جوری که می رفتم خاطرات اولین باری که سال 90 با دوستان اومده بودیم اینجا رو داشتم مرور می کردم که عفتی گفت چرا ساکتی؟ 
 گفتم چیکار کنم، هر کاری که بکنم یه ایرادی می گیری!  
گفت حواست بمن باشه، مراقبم باش. قول بده دیگه کارای بی عفتی نکنی!!  

گفتم تو تمنای منو یار منو جان منی، بی تو هرگز، اینو که گفتم لبخند اومد روی لب عفتی و یه نگاه عاشقانه کردو گفت راضی ام ازت.

اول هفته یه عالمه حرفای بامزه داشتم که براتون بنویسم، ولی سرم شلوغ بود و فرصت نکردم، ایشالا دفعه بعد . . . 

عکسا در ادامه مطلب 

ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 8 مهر 1398-09:19 ق.ظ

نویسنده :یکی از همه ی ما

روایت منو و عفت 2

پیمایش خط الراس دارآباد به توچال 


تاریخ برنامه: پنجشنبه 4 مهر 98 

مدت زمان صعود با گام متوسط: 9 ساعت و نیم ( شش صبح تا سه و نیم بعدازظهر)

مسافت طی شده : حدود 17 کیلومتر


مرا عهدیست با عفت که عفت، آن من باشد
مرا قولیست با عفت که عفت، جان من باشد!

(برگرفته از شعر مولانا غزل 578)

 
بله دوستان، ایندفعه عفت گیر داد که منو ببر جایی که هیچکی نباشه ، ما هم هر چی گفتیم که تو متعلق به عموم مردم هستی و باید پیش اونا باشی، توی گوشش نرفت که نرفت و گفت که من فقط تورو می خوام. 
خلاصه سرتونو درد نیارم ، صبح پنجشنبه پاشدیم رفتیم کله پاچه رو زدیم و راه افتادیم به سمت قله دارآباد، توی مسیر داشتم شعر یارا یارا گاهی دل ما را،  به چراغ نگاهی روشن کن ، چشم تاردل را ، چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن رو زمزمه می کردم که یه دفعه عفت گفت، این یارا دیگه کیه؟ گفتم به لطف شما دیگه یاری نمونده ، همینجوری دارم یه چیزی میگم ، گفت بی خود، با خودم صحبت کن. گفتم چشم و شروع کردم با صدای بلند به خوندن شعر:  مرا عشق رویت، بیچاره کرده، بیچاره کرده، بسان کوه و دشت، آواره کرده آواره کرده،  که عفت صداش دراومد و گفت اصلن نمی خواد شعر بخونی بیا دو تایی باهم حرف بزنیم و شروع کرد به پند و اندرز من . . . تا وقتی که رسیدیم به خط الراس ، دره و سنگ و صخره که اینجا بود که عفتی دیگه خاموش شد و من شاد شاد . . . 




بقیه عکسا در ادامه مطلب 


ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 شهریور 1398-02:58 ب.ظ

نویسنده :یکی از همه ی ما

روایت منو و عفت قسمت اول

صعود قلل کلکچال ، لزون و توچال


تاریخ برنامه : 21 شهریور 98 

کوه به کوه نمی رسه ولی کوهنورد به کوهنورد می رسه



      تمام هفته داشتم فکر می کردم برای جلب  رضایت عفت از چه مسیری برم ، که یه شب اومد بخوابم و گفت اگر می خواهی رستگار شوی از مسیری برو که روح من شاد بشه ، ما هم  هر چی فکر کردیم دیدیم یکی از راه هایی که همیشه یاد ارواح میشه و برای آمرزش و شادی روحشون دعا می کنن مسیر کلکچاله ، برای همین تصمیم گرفتم از این مسیر عفت خیز صعودی به قله عشق داشته باشم.

در طول مسیر اینقدر سرگرم گفتگو با عفت بودم که متوجه نشدم کی رسیدم به پناهگاه کلکچال،  توی پناهگاه چند تا آشنا دیدم که بهم پیشنهاد همراهی دادن ولی چون می دونستم عفت شاکی میشه و ممکنه جراحتش بیشتر بشه، پیشنهادشون رو قبول نکردم و یه دوری توی محوطه زدم و از چشمه اونجا بطری های آبم رو پر کردم و بطرف گردنه راه افتادم.

در بین راه سر یه چیز بیخودی بین منو و عفت  دعوا شد و با همدیگه قهر کردیم. خلاصه همه تلاش های ما برای کسب رضایت عفت بی نتیجه ماند.

آخرین حرف عفت به من: اینکه مردم نشناسند ترا غربت نیست، غربت آن است که یاران ببرندت از یاد ! منم به عفت گفتم، بی خیال خودت رو عشق ست،  گر تو همراهم نباشی، وای من . . . 
ادامه دارد.


تابلوی راهنما بین قله لزون و توچال، ارتفاع 3570 متر 

بقیه عکسا در ادامه مطلب 



ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 شهریور 1398-12:28 ب.ظ

نویسنده :یکی از همه ی ما

اطلاعیه



خدمت دوستان، همکاران و همنوردای گرامی، عرض کنم که متاسفانه بدلیل اینکه در تعدادی از برنامه های گروه، بعضا مشاهده گردیده که یکی دو نفر از همراهان خانم  حجاب شرعی کامل را رعایت نکردند، مشکلی برای گروه پیش آمده، لذا تا تعیین تکلیف پرونده در دادگاه ، گروه تا اطلاع ثانوی برنامه ای نخواهد داشت. امیدوارم با دعای خیر شما این موضوع ختم بخیر گردد.  


نظرات() 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic